از خواب که برمی‌خیزم دلم می‌خواهد تو را ببینم. دلم نمی‌خواهد برخیزم. دلم نمی‌خواهد هر صبح مجبور باشم دلیلی برای زیستنم پیدا کنم. دلیلی در دوردست، در دیگرانی که نمی‌شناسم. می‌خواهم که در خنده‌ات بشنوم که برایت خوبم، که خوبم، که می‌توانم ذهنم را در دستانی مطمئن بگذارم. می‌خواهم به من نگاه کنی، مرا بخوانی، به من اعتماد داشته باشی. می‌خواهم با من سختگیر باشی و مهربان. سختگیر نسبت به آن‌چه می‌کنم، مهربان به آن‌چه هستم.

          تو بسیار عجیبی. رابطه‌ی انسانی که با تو دارم برایم شبیه به هیچ چیز نیست. توصیفش دشوار است. بازمانده‌ای است. بازمانده‌ای از دنیایی که فروریخته. دنیایی که پشت دیواری فروریخته همچنان حاضر است.

          از من نخواهی رنجید. نخواهند رنجید. نه، من عوض نمی‌شوم. نه بهتر نه بدتر. همان چیزی که همیشه می‌شناخته‌ای. با ایرادهایی که خوب می‌شناسمشان. عمرمان کوتاه است. چیز زیادی باقی نمانده.

          از کمد لباس مرتبم متنفرم. لحظه‌ها را که کنار هم می‌چینم از دست می‌روند. همه در کشوهای هم‌اندازه‌ی خود ناپدید می‌شوند. باید برای روزهای ملال تدارک دید. خوش بودن هزینه دارد.