تراشههای بدنش. قاچهایی بریده از تن. تمامی کلمههایی که در طول سالها بر اندامش حفر شده. به زیر پوستش تزریق شده. تمامی آنها را باید مثل موهایی که زیر پوست گیر میکنند با سنجاق بیرون بیاورد. لذتی که از آزادی هر کدام به دست میآورد و رنجی که میبرد تا هرکلمه را در گوشت بیابد. به سطح پوست علاقهمند است و از گوشت بیزار. اما از زمانی که کلمهها در گوشتش فرو میروند و در مغز استخوان رسوخ میکنند به ماهیچهها هم علاقهمند شده. ماهیچهها هم کارند و هم کلمه.
کلمهها در داخل تن سقوط میکنند. بعضی کلمهها در خون حل نمیشوند. در رگ گیر میکنند. مثل پلاتین به استخوان پیچ میشوند. برای شکستهبندیِ استخوانِ شکسته. پوستش فریاد میکشد. ماهیچهها دندانکروچه میکنند. دکترش میگفت از بس دندانهایت را بهم ساییدهای دندانهایت ساب رفته.
کلمهها در داخل تن سقوط میکنند. بعضی کلمهها در خون حل نمیشوند. در رگ گیر میکنند. مثل پلاتین به استخوان پیچ میشوند. برای شکستهبندیِ استخوانِ شکسته. پوستش فریاد میکشد. ماهیچهها دندانکروچه میکنند. دکترش میگفت از بس دندانهایت را بهم ساییدهای دندانهایت ساب رفته.